رضا قليخان هدايت
934
مجمع الفصحاء ( فارسي )
غلام ديدهء خويشم كه هر نفس بارى * زياده است باقبال شهريارش آب اگرچه تلخ كند كام چون سخن گويد * دل شكر شود از لعل مشكبارش آب و له ايضا چو چتر دعوى شب سايه از جهان برداشت * فلك از افسر خورشيد سايبان برداشت سوار يكتنهء مهر چون برون آمد * به نيزه خال شب از روى آسمان برداشت هزار حلقهء درع فلك به يك حمله * سپيدهدم به سر آتشين سنان برداشت و له آن را كه غمزهء تو ز كشتن امان دهد * اينست خونبها كه به ياد تو جان دهد تيرى است فرقت تو كه پيكانش از اجل * در آتش دل آرد و آب روان دهد بگشاى لب به خنده كه صفراى عشق را * تسكين اگر دهد شكر و ناردان دهد شمعى است عارض تو كه پروانهء خرد * تن در عذاب او بدل ريسمان دهد و له مه ز اضطراب موج محيط فلك چنانك * گويى بر آب زورق سيماب مىرود چرخ از فراق مهر دلفروز تا سحر * چون عاشقان دلشده در تاب مىرود در گلشن شكفته خرچنگ عين ثور * چون چشم نيمخفته كه در خواب مىرود گويى بطى است بر لب جوى مجره نسر * از آشيان پريده و در آب مىرود